تقدیم به تو ای خدای من
به تو که همیشه با من همراه بودی
به تو که هیچگاه بی وفایی نکردی
خدایا همه در اوج خستگی و تنهایی رهایم کردند ، تنهایم گذاشتند اما میدونم تو در هیچ شرایطی تنهام نمیذاری ، نمیذاری که در اوج تنهایی قلبم از نبودن تو بشکنه آخه تو همیشه کنارمی و هیچگاه فراموشم نمیکنی .
خدایا بنده ی حقیرت رو دریاب
مرا دریاب
دریاب
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:58 توسط سحر
|
گویند روزی فرشته ای از سنگ پرسید : چرا مانند خاک از خدا نمی خواهی از تو انسان بسازد ؟
سنگ تبسمی کرد و گفت : هنوز آنقدر سنگ نشده ام که مستحق چنین خواسته ای باشم ...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 9:34 توسط سحر
|
ماه سبز خدا را شروع میکنیم با دعا و نیایش های فراوان
فقط امیدوارم که ما را از دعای خیرتان فراموش نکنید
بخدا خیلی محتاج دعا هستم 
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 16:54 توسط سحر
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 12:4 توسط سحر
|
دختر جوانی از مکزیک برای یک ماموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منبقل شد . پس از دو ماه نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون : "لورای عزیز متاسفانه دیگر نمی تووانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت ده بار به تو خیانت کرده ام !!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته ی این وضع نیستیم . من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم بفرست . با عشق : روبرت . " دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار مرد از همه ی همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد ، برادر ، پسر عمو ، پسر دایی و ..... خودشان را به او قرض بدهند و همه ی آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت ، نامزد بی وفایش در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند . به این مضمون : " روبرت عزیز ، مرا ببخش اما هر چه فکر کردم قیافه ی تو را به یاد نیاوردم . لطفا عکس خودت را از میان عکس های توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان . "

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 18:40 توسط سحر
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 17:7 توسط سحر
|
بنده من : آن هنگام که تو به نماز می ایستی آنچنان غافلی که گویی صدها خدا داری و من آنچنان گوش فرا می دهم که گویی همین یک بنده را دارم . (حدیث قدسی)
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:30 توسط سحر
|
شاید آن روز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت : هر گلی هم باشی ، چه شقایق چه گل پیچک ویاس زندگی اجبار است.

+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:28 توسط سحر
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این چنین می گفت: می آید. من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست." گنجشک گفت : "لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود ؟ " و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت : ماری در لانه ات بود ، خواب بودی ، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی . اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ، ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت .
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 17:19 توسط سحر
|
سلام
با یاری خدا و با توکل به خدا این سایت رو ساختم امیدوارم که همه شما دوستان عزیزم از این سایت خوشتون بیاد و لذت ببرید .
دوست دارم نظرهاتون رو برام بنویسید تا بتونم با کمک و یاریتون سایت بهتری داشته باشم منتظر نظرهای قشنگتون هستم
براتون آرزوی موفقیت و عاقبت به خیری میکنم.
مراقب خودتون باشید.
یا علی
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 16:57 توسط سحر
|